دسته: واکنش‌های آنی

۰

فروش دیوار برلین

بیکار و آس‌وپاس، پول بلیت هواپیما را از مادرم قرض گرفتم و قول دادم که آن را تا یک هفته برگردانم. یک هفته؛ و حالا، نه کاملا هم بی‌مسئولیت، نقشه‌ای در سر داشتم؛ نقشه‌ای که چندان هم با فکر قبلی شکل نگرفته بود. در حقیقت، به تصور من این بیشتر به یک انگیزه‌ی ناگهانی ربط داشت.

۰

تعلیم به رئیس‌جمهور

گفتم «سلام آقای رئیس‌جمهور. من اینجا، در دانشگاه جرج واشنگتن، تاریخِ زنان تدریس می‌کنم. من فکر می‌کنم اینکه بمانید و بازی زنان را هم تماشا کنید، می‌تواند برای دخترتان واقعاً ارزشمند باشد و پیام مهمی را به او القا کند.» عزم راسخِ من، راه بی‌باکی را نیز برایم هموار کرد

۰

من هم فحش دادم!

سال‌ها قبل به یک جلسه کاریِ یک شرکت بسیار سنتی دعوت شده بودم. منظورم از عنوان کردن “سنتی”، گفتن این نکته است که این شرکت بیش از ۱۰۰ سال سابقه‌ی کار داشته و من...

۰

جلوی هیشکی کم نیار!

جمعه‌ها روز ما بود. آخه جمعه‌ها مادربزرگم که هنوز هم نوشگاه مهمانخانه‌ی متعلق به پدربزرگ و خودش را اداره می‌کرد، بعد از بستن آنجا مرا به خانه‌شان می‌برد. پدرم هم در مهمانخانه کار می‌کرد....

۰

دستتو بکش!

تنها برای یک‌لحظه فکر کردم شاید با این کارم خودم را به دردسر می‌اندازم، درست در همان لحظه‌ای که خودم را جای قهرمان زن داستان دوران کودکی‌ام، “زن شگفت‌انگیز[۱]” گذاشتم و همین تصور، هرگونه ترسی را که در من سر برمی‌آورد، بی‌درنگ فرونشاند. درحالی‌که مرد مؤدبانه گفت «نه!»، ابروهایش را بالا کشید، انگار که جاخورده است.

۰

می‌توانی قوانین را به چالش بکشی و …

ما در محیط دبیرستان از حمایت بسیاری برخوردار بودیم، اما افراد محافظه‌کار محلی طور دیگری رفتار می‌کردند. یک روز من و دو نفر دیگر از دوستانم در مرکز شهر مشغول پخش و نصب پوستر و بروشورهای کنسرتی بودیم که قرار بود همان شب به نفع سازمانمان برگزار شود. ما هیچ کار غیرقانونی نمی‌کردیم؛ اما از پیش‌تر دو مأمور پلیس آمدند و ورِ دل ما ایستادند! آن‌ها چیزی نمی‌گفتند

۰

شب نجاتِ مامان، یا شب از دست رفتنِ کودکی‌ام!

از آن لحظه به بعد می‌دانستیم که به مدت نامعلومی خود را در چنگ اهریمنی گرفتار کرده‌ایم که چنان ناامیدانه می‌خواستیم از او خلاص شویم. مادرم گیر افتاده بود و محکوم بود تا به خاطر فرزندانش بارها و بارها کتک‌های او را تحمل کند. و این وظیفه‌ی من بود که بعدازآن حامی‌اش باشم. حتی اگر این کار به بهای از دست رفتن کودکیِ معصومانه‌ی من تمام می‌شد. می‌دانستیم که فقط همدیگر را داریم و هیچ‌کس دیگری نبود تا به ما کمک کند.

۰

پرش به‌سوی آلپ!

بیست‌ویک سالم بود که به‌تنهایی برای یک ماه به اروپا سفر می‌کردم. تمام هزینه سفرم را هم از کارِ سخت خودم کنار گذاشته بودم؛ بدون هیچ کمک‌خرجی از والدینم. وقتی آنجا بودم، تصمیم گرفتم...

۰

موعظه‌ برای مجرم!

صبح ملایم یک روز تابستانی، هنوز خواب‌آلود بودم که صدای گوش‌خراش شکستن چیزی خواب ازسرم پراند. بلند شدم ببینم چی شده. درحالی‌که فقط یک لباس‌خواب صورتی مدل بچه‌گانه کوتاه تنم بود، درِ اتاق‌خواب را...

پرداخت بهای هر چیز ۰

پرداخت بهای هر چیز

وقتی به آن دم‌ودستگاه غذاخوری در یک‌گوشه‌ی کوچک شهر رسیدیم، از سرما یخ زده بودیم و فکر کردیم بهتر است بعد از شام، برای برگشتن به مرکزِ انجمن، تاکسی بگیریم. وقتی پشت میز خود ‌نشستیم، خوشحال شدیم از اینکه دیدیم یک تاکسی وارد محل پارکینگ رستوران شد و راننده برای خوردن شام داخل آمد.