دسته: کنشگری توأم با تعقل و منجر به تغییر زندگی

۰

دکترای سیندرلایی

تقریبا نصف شب بود. نسیم گرم اقیانوسِ آرام از میان پنجره‌های بزرگ ویلا با چشم‌انداز وسیع، داخل می‌آمد و همچون رقص والس می‌چرخید. می‌توانستم صدای امواج را بشنوم و بوی نمک‌آلودِ مه را حس...

۰

دل‌وجرئت دادن در آخر راه

فقط ترغیبش کردم حرف بزند. از احساساتش بگوید. راجع به کارهایی که کرده بگوید و کارهایی که فکر می‌کند لازم است انجام شود. وقتی صحبت کرد معلوم شد کارهای خاص زیادی نبوده که می‌توانسته انجام بدهد یا بگوید. فقط سختش بود که بگذارد و برود. تنها چیزی که او نیاز داشت این بود که خیالش از بابت بچه‌ها آسوده باشد که بدون او هم به‌راحتی بزرگ می‌شوند

۰

قوزِ بالا قوز!

آیا داشتم تصمیم درستی می‌گرفتم؟ یا داشتم به‌حکم غریزه گمراه می‌شدم؟ شروع به یافتن و صحبت با زنانی کردم که جراحی پستان کرده بودند. در پی کسی بودم که هر دو پستانش را برداشته باشند و جراحی ترمیمی هم نکرده باشد و پشیمان هم نشده باشد!