دسته: زن/قادین

۰

شب نجاتِ مامان، یا شب از دست رفتنِ کودکی‌ام!

از آن لحظه به بعد می‌دانستیم که به مدت نامعلومی خود را در چنگ اهریمنی گرفتار کرده‌ایم که چنان ناامیدانه می‌خواستیم از او خلاص شویم. مادرم گیر افتاده بود و محکوم بود تا به خاطر فرزندانش بارها و بارها کتک‌های او را تحمل کند. و این وظیفه‌ی من بود که بعدازآن حامی‌اش باشم. حتی اگر این کار به بهای از دست رفتن کودکیِ معصومانه‌ی من تمام می‌شد. می‌دانستیم که فقط همدیگر را داریم و هیچ‌کس دیگری نبود تا به ما کمک کند.

۰

روکم‌کنی در مدرسه

نتیجه این شد که همه آن‌ها دست از این کارهایشان کشیدند و بجای اینکه سر موضع هولناک قبلی‌شان روی نیمکت‌ها بنشینند و نمره بدهند، در سالن ناهارخوری باهم گرم می‌گرفتند. اگر هم یکی از آن‌ها به ما خرده می‌گرفت، یا عصبانی می‌شد یا متلک می‌پراند، دوستانش فوراً او را ساکت می‌کردند.

۰

تغییر جهان در نه روز!

یکشنبه، اولین روز: طرحِ ایده‌‌ «ذلّه شدم بابا، هرروز صبح که منتظر اتوبوس مدرسه‌ام، کونم یخ می‌زنه»، این را دوستم، روبرتا وقتی‌که روی تخت اون دراز کشیده بودیم و فیریتوز می‌خوردیم، گفت. «قانون مسخره‌ای...

۰

پرش به‌سوی آلپ!

بیست‌ویک سالم بود که به‌تنهایی برای یک ماه به اروپا سفر می‌کردم. تمام هزینه سفرم را هم از کارِ سخت خودم کنار گذاشته بودم؛ بدون هیچ کمک‌خرجی از والدینم. وقتی آنجا بودم، تصمیم گرفتم...

۰

موعظه‌ برای مجرم!

صبح ملایم یک روز تابستانی، هنوز خواب‌آلود بودم که صدای گوش‌خراش شکستن چیزی خواب ازسرم پراند. بلند شدم ببینم چی شده. درحالی‌که فقط یک لباس‌خواب صورتی مدل بچه‌گانه کوتاه تنم بود، درِ اتاق‌خواب را...

۰

دوچرخه‌سوارِ بینوا

در آن شب بخصوص، وقتی من تقریبا به هی‌مارکت رسیده بودم از سرعتم کاستم تا از ترافیک رد شوم. البته آن ساعت شب بیشتر از چند ماشین در آن منطقه نبود و من با اطمینان از اینکه ماشین‌ها متوجه من هستند، به پدال زدن ادامه دادم. ناگهان این حس خزنده به من دست داد که کسی پشت سر من است.

۰

دستشویی‌ای از آنِ ما!

در اواسط ۱۹۸۰ وقتی به میانسالی‌ام نزدیک می‌شدم، هیجده سالی می‌شد که به‌عنوان یک صنعتگرِ زن، بسیاری از مشکلاتِ چنین محیط‌های کاری را تحمل کرده بودم. من فلزکار بودم با رشته سختِ کاری که...

۰

نقاشِ شهر

به‌یک‌باره می‌بینم در صف کسانی قرار گرفته‌ام که از جاده به داخل کانال پایین می‌آیند و مرا از پشت هل می‌دهند و به داخل یک ون می‌کشند. یکی از آن‌ها روی من می‌نشیند و ون راه می‌افتد. وقتی ماشین می‌ایستد سکوت سنگینی است و بعد صداهایی می‌شنوم که آن‌ها به زبانی که من نمی‌فهم صحبت می‌کنند.

۰

سرتان به کار خودتان نباشد!

دو سال قبل، از خیابان اصلی‌ای که سر راهم به خانه بود، از سرِکار برمی‌گشتم که متوجه شدم مردِ جوانی دختر نوجوانی را کتک می‌زند و زمین می‌اندازد. درحالی‌که به‌سرعت می‌گذشتم دیدم دختره چند بار سعی کرد بلند شود و فرار کند، اما پسره او را دوباره و دوباره به زمین پرت کرد.

پرداخت بهای هر چیز ۰

پرداخت بهای هر چیز

وقتی به آن دم‌ودستگاه غذاخوری در یک‌گوشه‌ی کوچک شهر رسیدیم، از سرما یخ زده بودیم و فکر کردیم بهتر است بعد از شام، برای برگشتن به مرکزِ انجمن، تاکسی بگیریم. وقتی پشت میز خود ‌نشستیم، خوشحال شدیم از اینکه دیدیم یک تاکسی وارد محل پارکینگ رستوران شد و راننده برای خوردن شام داخل آمد.