بلاگ

۰

تعلیم به رئیس‌جمهور

گفتم «سلام آقای رئیس‌جمهور. من اینجا، در دانشگاه جرج واشنگتن، تاریخِ زنان تدریس می‌کنم. من فکر می‌کنم اینکه بمانید و بازی زنان را هم تماشا کنید، می‌تواند برای دخترتان واقعاً ارزشمند باشد و پیام مهمی را به او القا کند.» عزم راسخِ من، راه بی‌باکی را نیز برایم هموار کرد

۰

بزن‌بزنِ خارج از رینگ

هرکسی که مرا می‌شناسد، می‌داند که من طرفدار پر و پاقرص مسابقه هاکی هستم؛ بنابراین تعجبی ندارد که من در بازی هاکیِ دوست‌پسرم هم شرکت کنم. در طول مسابقه من و بقیه تماشاگران می‌دیدیم...

۰

من هم فحش دادم!

سال‌ها قبل به یک جلسه کاریِ یک شرکت بسیار سنتی دعوت شده بودم. منظورم از عنوان کردن “سنتی”، گفتن این نکته است که این شرکت بیش از ۱۰۰ سال سابقه‌ی کار داشته و من...

۰

تصمیمات ناممکن: مهاجرت از السالوادور به ایالات‌متحده

شش هفته، وحشت و اشک! مثل بقیه افراد، من هم آسیب روحی دیده بودم. بعد از رفتن به ایالات‌متحده سعی کردم آن جهنمی که همه‌ی ما در آن زیستیم، فراموشم شود. چه‌کار دیگری می‌توانستم بکنم؟ سریعا، در یک کارخانه بسته‌بندی میوه کار پیدا کردم و در اولین فرصت ممکن، برای بچه‌ها پول فرستادم.

۰

حقوق زنان حقوق بشر است

حالا تأثیرات در سراسر کشور دیده می‌شود. درست است که احکام خودسرانه متوقف نشده، اما در هفت سال گذشته از گزارش‌ دادن‌ها، سخنرانی‌‌ها، گفتگو در کانال‌‌های محلی، ملی و بین‌المللی تلویزیون، ظاهر شدن در برنامه‌‌های مستند در سراسر دنیا، برنده شدن جوایز بین‌المللی حقوق بشر، و به دست آوردن توجه بین‌المللی، من شاهد تغییرات واقعی هستم.

۰

خاطرات یک پارتیزان شهری!

جلب‌ توجه افکار عمومی است، پس باید بزرگ و باب روز و به همراه سایر تصاویر در خیابان‌ها باشد. پوستر دومِ ما یک قفس رنگی سیرک را به‌روشنی نشان می‌داد (شبیه آن‌هایی که روی بیسکویت حیوانات کشیده می‌شود)، با مانکن‌هایی که در درون آن‌ها گیر افتاده‌اند؛ و نوشته‌ای روی آن: لطفا به مانکن‌ها غذا ندهید.

۰

دکترای سیندرلایی

تقریبا نصف شب بود. نسیم گرم اقیانوسِ آرام از میان پنجره‌های بزرگ ویلا با چشم‌انداز وسیع، داخل می‌آمد و همچون رقص والس می‌چرخید. می‌توانستم صدای امواج را بشنوم و بوی نمک‌آلودِ مه را حس...

۰

جلوی هیشکی کم نیار!

جمعه‌ها روز ما بود. آخه جمعه‌ها مادربزرگم که هنوز هم نوشگاه مهمانخانه‌ی متعلق به پدربزرگ و خودش را اداره می‌کرد، بعد از بستن آنجا مرا به خانه‌شان می‌برد. پدرم هم در مهمانخانه کار می‌کرد....

۰

دستتو بکش!

تنها برای یک‌لحظه فکر کردم شاید با این کارم خودم را به دردسر می‌اندازم، درست در همان لحظه‌ای که خودم را جای قهرمان زن داستان دوران کودکی‌ام، “زن شگفت‌انگیز[۱]” گذاشتم و همین تصور، هرگونه ترسی را که در من سر برمی‌آورد، بی‌درنگ فرونشاند. درحالی‌که مرد مؤدبانه گفت «نه!»، ابروهایش را بالا کشید، انگار که جاخورده است.