بلاگ

۰

ملاقات مایک با دایکز!

متأسفانه این پایان ماجرا نبود. او شش ماه بعد پیدایش شد. به خواهرم اصرار کرده بود که بگذارد پیش آن‌ها بماند. تنها کاری که سیس کرد، این بود که به ما زنگ بزند. من و سو عرض چند دقیقه سررسیدیم. یک‌بار دیگر او و وسایلش را به بیرون اسکورت کردیم. من که دم درِ باز ایستاده بودم تا مطمئن شوم که او آنجا را ترک می‌کند، دیدم که او باد به غبغب انداخته، سوار وانتش شد و تفنگ شکاری کالیبر ۱۲ اش را از جایش بیرون کشید و روی صندلی گذاشت.

۰

دل‌وجرئت دادن در آخر راه

فقط ترغیبش کردم حرف بزند. از احساساتش بگوید. راجع به کارهایی که کرده بگوید و کارهایی که فکر می‌کند لازم است انجام شود. وقتی صحبت کرد معلوم شد کارهای خاص زیادی نبوده که می‌توانسته انجام بدهد یا بگوید. فقط سختش بود که بگذارد و برود. تنها چیزی که او نیاز داشت این بود که خیالش از بابت بچه‌ها آسوده باشد که بدون او هم به‌راحتی بزرگ می‌شوند

۰

قوزِ بالا قوز!

آیا داشتم تصمیم درستی می‌گرفتم؟ یا داشتم به‌حکم غریزه گمراه می‌شدم؟ شروع به یافتن و صحبت با زنانی کردم که جراحی پستان کرده بودند. در پی کسی بودم که هر دو پستانش را برداشته باشند و جراحی ترمیمی هم نکرده باشد و پشیمان هم نشده باشد!

۰

می‌توانی قوانین را به چالش بکشی و …

ما در محیط دبیرستان از حمایت بسیاری برخوردار بودیم، اما افراد محافظه‌کار محلی طور دیگری رفتار می‌کردند. یک روز من و دو نفر دیگر از دوستانم در مرکز شهر مشغول پخش و نصب پوستر و بروشورهای کنسرتی بودیم که قرار بود همان شب به نفع سازمانمان برگزار شود. ما هیچ کار غیرقانونی نمی‌کردیم؛ اما از پیش‌تر دو مأمور پلیس آمدند و ورِ دل ما ایستادند! آن‌ها چیزی نمی‌گفتند

۰

شب نجاتِ مامان، یا شب از دست رفتنِ کودکی‌ام!

از آن لحظه به بعد می‌دانستیم که به مدت نامعلومی خود را در چنگ اهریمنی گرفتار کرده‌ایم که چنان ناامیدانه می‌خواستیم از او خلاص شویم. مادرم گیر افتاده بود و محکوم بود تا به خاطر فرزندانش بارها و بارها کتک‌های او را تحمل کند. و این وظیفه‌ی من بود که بعدازآن حامی‌اش باشم. حتی اگر این کار به بهای از دست رفتن کودکیِ معصومانه‌ی من تمام می‌شد. می‌دانستیم که فقط همدیگر را داریم و هیچ‌کس دیگری نبود تا به ما کمک کند.

۰

روکم‌کنی در مدرسه

نتیجه این شد که همه آن‌ها دست از این کارهایشان کشیدند و بجای اینکه سر موضع هولناک قبلی‌شان روی نیمکت‌ها بنشینند و نمره بدهند، در سالن ناهارخوری باهم گرم می‌گرفتند. اگر هم یکی از آن‌ها به ما خرده می‌گرفت، یا عصبانی می‌شد یا متلک می‌پراند، دوستانش فوراً او را ساکت می‌کردند.

۰

تغییر جهان در نه روز!

یکشنبه، اولین روز: طرحِ ایده‌‌ «ذلّه شدم بابا، هرروز صبح که منتظر اتوبوس مدرسه‌ام، کونم یخ می‌زنه»، این را دوستم، روبرتا وقتی‌که روی تخت اون دراز کشیده بودیم و فیریتوز می‌خوردیم، گفت. «قانون مسخره‌ای...

۰

پرش به‌سوی آلپ!

بیست‌ویک سالم بود که به‌تنهایی برای یک ماه به اروپا سفر می‌کردم. تمام هزینه سفرم را هم از کارِ سخت خودم کنار گذاشته بودم؛ بدون هیچ کمک‌خرجی از والدینم. وقتی آنجا بودم، تصمیم گرفتم...

۰

موعظه‌ برای مجرم!

صبح ملایم یک روز تابستانی، هنوز خواب‌آلود بودم که صدای گوش‌خراش شکستن چیزی خواب ازسرم پراند. بلند شدم ببینم چی شده. درحالی‌که فقط یک لباس‌خواب صورتی مدل بچه‌گانه کوتاه تنم بود، درِ اتاق‌خواب را...

۰

دوچرخه‌سوارِ بینوا

در آن شب بخصوص، وقتی من تقریبا به هی‌مارکت رسیده بودم از سرعتم کاستم تا از ترافیک رد شوم. البته آن ساعت شب بیشتر از چند ماشین در آن منطقه نبود و من با اطمینان از اینکه ماشین‌ها متوجه من هستند، به پدال زدن ادامه دادم. ناگهان این حس خزنده به من دست داد که کسی پشت سر من است.